آرامش بی محل
آیینه ام به بستر سنگ آرمیده ام
در تلخی شرار وشرنگ آرمیده ام
آهوی زخمی ام به بیابان بی کسی
در سایه ی هراس پلنگ آرمیده ام
ماهی سرخ کوچکم اینجا میان موج
آسوده در دهان نهنگ آرمیده ام
مرغی همیشه در سفرم خسته وغریب
در معبر عبور فشنگ آرمیده ام
با صدهزار ساعت شماطه دار نیز
همراه جیغ ممتد زنگ آرمیده ام
خون است وخاک خاتمه ی کار من که من
در ازدحام جنگ وتفنگ آرمیده ام
انواع تیرهاست که شلیک می شوند
بر من نگر چقدر قشنگ آرمیده ام
با این همه یکی به قلبم اصابت نمی کند
از بس که گوشه ی دل تنگ آرمیده ام
چشم انتظار لحظه ی مرگم بدین سبب
آیینه وش به بستر سنگ آرمیده ام
برگشت
باز برخود همه ی پنجره هارا بستیم
نا اهورا شده بر اهرمنان پیوستیم
باغ پامال شد از آنچه نمی دانستیم
داغ بر سینه زد آلاله نمی دانستیم
فصل در فصل شکفتیم ولیکن مردیم
قصه از آینه گفتیم ولیکن مردیم
خوی حیوانیمان سرزده پیروز شده
باز امروز کهن گشته ودیروز شده
______ ________ ______
این چه افسانه شومی است که با خود داریم
این چسان زنگی رومی است که باخود داریم
زیر این بار گران قامت آدم خم شد
آدمیت نه بجا ماند که کم کم خم شد
به تکامل نرسیدیم علی رغم شعار
تا سر پل نرسیدیم علی رغم شعار
بار کج ترشد وکج تر شد ومنزل نرسید
قایق کوچکمان تا لب ساحل نرسید
کره ی بی دم سابق همه جا دم در کرد
باز شب را صف لاله به تهاجم سرکرد
شهرمان باز همان شهر کلاغ آباد است
تاکزاران همه جا از نوک زاغ آباد است
______ ________ ________
چشمه ی تشنه کشی بود سرابی که نبود
مستی دشنه کشی بود شرابی که نبود
لب به قطران پر از آتش وخون تر کردیم
جوش جوشن زده پیراهن در بر کردیم
زنگ اهریمنمان رنگ اهورا را برد
زور ابلیس در این جنگ؛ اهورا را برد
آدمی نام ما نیست که شیطان شده ایم
خودمان خصم قسم خورده ی انسان شده ایم
خوی انسانیمان جامه ی تزویر گرفت
سرنوشت همه را لکه ی تقدیر گرفت
سامری سان همه جا گاو مقدس بردیم
خرمقدس شده ونان تظاهر خوردیم
سرخی از صورتمان رفته وزردیم همه
رخت بسته است زما گرمی وسردیم همه
راه را رو به تماشای شفق گم کردیم
در تماشای شفق راه فلق گم کردیم
سرمان گرم شد اهریمنی انگشتر برد
دیو توفان قطرات از نفس تشتر* برد
چون پیاده به نخستین صف گشتن رفتیم
ضربه خوردیم کج و وقت گذشتن رفتیم
آخرین مهره اگر مات شود هم شاه است
عمر سرباز در این معرکه ها کوتاه است
زخم شلاق که گل کرده به پیراهنمان
هیچ جا نیست نباشد اثرش بر تنمان
همه جا حکم همین است: نباید ! باید !
سیب در دست یتیمانه ؛ نشاید! شاید!
نسل محکوم از آغاز جهان ما بودیم
وارث دائم ساقط شدگان مابودیم
پشتمان پله معراج گرانبالان شد
تن ما زیر قدمهای کسان نالان شد
بار بردیم وبه طنازی خود خندیدیم
مثل بلبل به بد آوازی خود خندیدیم
غافل از این که قفس تنگ ترک خواهد شد
بر سر دار؛ تن؛ آونگ ترک خواهد شد
--------- ------------- ----------
همه اش پنبه شد آن چیز که رشتیم اینجا
غلط آباد شده هرچه نوشتیم اینجا
جز خداوند به هرچیز تعلق داغ است
سبب این است که بازار تملق داغ است
جای الله – و- اللات عوض گردیده
انچه گفتیم همه نقض غرض گردیده
--------- --------- ---------
کاش می شد که به جای ز خدا برگشتن
فرصتی بود برای به خدا برگشتن
--------- ------------ --------
* تشتر: خدای باران در فرهنگ ایرانی
استاد سید علی رستگار هم از میان ما رفت
روانش شاد
مـرگت چگونه بـايد باور نمايم اي دوست
دشوار مي نمايد سـوكت بـرايم اي دوست
جرم است گر دراين ره چون وچرا نمايم
گويـم اگر كـلامي مـن در خطايم اي دوست
تسليـم حـق نمـودي روح لطـيف وپـاكت
گفتي رضاي حق را باشد رضايم اي دوست
اشك غمـت چو باران ريزد ز چشم ياران
من هم سرشك اندوه ازديده بارم اي دوست
ديگر دلي نـدارم شعــر و غـزل سـرايم
مـرثيه و مصيبـت بـايد سـرايم اي دوست
آخـر روانـه سـازند هـم مـن وخلق عالم
ديگـر سراي جاويد از اين سرايم اي دوست
كار قضا همين است تا روز واپسين است
از ابتــداي دنـيا تــا انتــها يم اي دوست
درخاك خفته گان در كوي سكوت وخاموش
امّيــدوار عفــو و لـطف خـدايم اي دوست
به یاد استاد رمضانپور قوچانی
پیر مرد رفت
دیگر نیست
تا شوخی های پیامکی ام را
با عصبانیتی شیرین پاسخ گوید
وقتی که برایش می نوشتم :
خدایا چنان کن که آن پیر مرد
زروی کرامت کند یاد ما
پیر مرد هم خودتی !
این پاسخ همیشگی اش بود
..واینک او رفته
ومن راستش نمی توانم
برایش بنویسم
کوهی از اعتبار وغرور
که در این سالها
دستهای تبر دار
قامتش را می خراشیدند
او پوستین دنیارا رها کرده بود
اما هیچگاه
پوستین های طلاکوبی شده رهایش نمی کردند
اینک آسوده باشند
پیر مرد رفته است.
تصمیم نامعلوم
راه گریزی نیست
جاذبه ی زمین رهایمان نمی کند
حتی پریدن را
میله های بی اکسیژنی
محدود کرده اند
××××
چاره ای نیست
مجبور به زیستنیم
بی آن که بخواهیم
وناچار به لولیدنیم
بی آن که رضایتنامه ای ازما گرفته باشند
××××
راستی
چه کسی پاسخگوست
که بی اجازه
گذرنامه ی زندگی مارا مهر کرده اند
××××
آهای
تصمیم نامعلوم !!!
اگر قیامتی باشد
این منم که :
محاکمه ات خواهم کرد
به جرم این که
بی من ازطرف من تصمیم گرفته ای
خواستن از خود
فرصت نداده است هرگز بر گریه بغض گلویم
تا با صدایی پر از اشک شعری برایت بگویم
در شرح فردای سبزم دیگر توانی ندارم
هرچند گفتن در این باب همواره هست آرزویم
چشم انتظارم فقط تا یک صبح سرشار از نور
با دستهایی پر از گل بشکوفی از روبرویم
طاقت ندارم به سرما ای آفتاب صمیمی
باز آی و بگذار با تو از خواستن ها بگویم
یک آسمان عقده دارم از هرچه نامش زمینی است
ای کاش می شد ببارم ای کاش می شد برویم
عمرم فنا شد به گریه بر روی یک قبر خالی
برحال خود می شد ای کاش حالی بگریم بمویم
فرصت برای شدن نیست می خواهم اینجا بمانم
از خودبپرسم خودم را ازخود خودم را بجویم
اینک خدایم خدا را اینک خدایم خودم را
آموختم تشنگی را اما شکسته سبویم
نرسیدیم
ازعشق سرودیم وبه جایی نرسیدیم
یک عمر دویده به کجایی نرسیدیم
گفتند هر آن چیزکه عشقی است خدایی است
کردیم قبول وبه خدایی نرسیدیم
پشت قفس از حالت پرواز نوشتیم
در خواب هم اما به رهایی نرسیدیم
هم دانش وهم عشق خرش پا درگل ماند
هرگونه که گشتیم هوایی ؛ نرسیدیم
بازیگرکانیم در این صحنه وهرگز
راهی نسپردیم وبه رایی نرسیدیم
از هرکه بپرسی که مسیر تو کجایی است !
گوید که از این راه نیایی... نرسیدیم
دل خوش کنک است آنچه که گفتند ونوشتند
گرنه همه دانند که جایی نرسیدیم
بهشت مصنوعی
دوباره پنجره هارا سیاه می خواهم
تمام عمر خودم را تباه میخواهم
برای آن که به احساس ها کند تاثیر
من از خدای فقط تیر آه می خواهم
به قصد رفتن از این بهشت مصنوعی
سبد سبد اثرات گناه می خواهم
جهان به کام دل عاشقان نمی چرخد
فضای خالی از این اشتباه می خواهم
کسی نمانده توجه کند به حرف دلی
به قدرقدرت حلقوم چاه می خواهم
به هیچ تابلویی نقش نیست خط مسیر
پی نجات ز بیراهه راه می خواهم
شب است وتیرگی وابرهای نیلی رنگ
به قدر روزنه ای نور ماه می خواهم
تمام مهر پرستان ز شهرمان رفتند
مسافرم؛ من از آنان پناه می خواهم
کنون که دوست سرم را به شانه راه نداد
زسنگ وصخره به خود تکیه گاه می خواهم
عشق بي رونق نيست
جارچي !
جار بزن :
مهرباني ها رفت
دوستداريها مرد
ديگر آن دوره كه مرز دل را
عشق تعيين مي كرد
رفته وكهنه شده
دوستي
مثل حبابي است كه با
زنگ افتادن يك سكه به روي سيمان
منفجر مي شود ومي ميرد
كاش مي شد
سكه از بورس بيفتد
يا
بورس از سكه بيفتد
اما اين
آرزويي است محال
كه دراين وادي
گويي از روز نخست
جان انسان ها را
با سكه درآميخته اند
جارچي
جار بزن
وبگو:
آي بي انصاف
تو اگر تاجر مهري
دستكم آن را ارزان مفروش
يا اقلا
مهر را از سر كالاي فروشي بردار
...
عشق بي رونق نيست
بازهم پيدا خواهد شد
يك نفر
كه بداند
دوستي بيشتر از سكه ارزش دارد.
آفريده اند
تا خنده را براي شما آفريده اند
غم را فقط به خاطر ما آفريده اند
عشقي كه هست اساس جهان بر مدارآن
گويا براي اهل صفا آفريده اند
دور شما اگر خبري نيست از وفا
مارا ولي اسير وفا آفريده اند
ما هرچه مي كنيم مداوا نمي شويم
اين درد را بدون دوا آفريده اند
دلبسته ايم ما به يكي ؛ برخلاف ما
بهر شما هزار خدا آفريده اند
دنيا بهشت آدم بي پرسش است؛ ليك
مارا پراز چگونه؛ چرا ؛ آفريده اند
شيرينيان به طعم خوشي هاي خود خوشند
فرهاد را به رنگ بلا آفريده اند
همواره در محاكمه محكوم دائمند
آن عده اي كه آينه ها آفريده اند
هر عاشقي به كام دل خود نمي رسد
بي عين عشق فاصله را آفريده اند
يسنا در التجا به نگاهت شكست خورد
با فتنه تا كه چشم تورا آفريده اند
چوب ممنوع
باز دستي است كه تا حادثه مي خواندمان
گرچه ما مرد سكوتيم نمي داندمان
چشم بر مزرعه بانيم ؛ مگر دستانش
كه دگربار دراين باغچه بنشاندمان
از جنون طالب يك ذره نشاطيم همه
تا مگرباز در اندوه بروياندمان
بذر عشقيم ولي نيست اميدي كه كسي
بر سر آيش هر خاك بيفشاندمان
فصل موسيقي تندي است كه تا هرتپشش
روي پايانه ي هر صحنه برقصاندمان
دوست داريم كه باشيم به هر جا ؛ اما
چوب ممنوعه ! زهر معركه مي راندمان
متوجه نشديم اينكه سرانجام آتش
روشني بخشدمان يا كه بسوزاندمان
ليك تاريخ كه تنها روشش تكرار است
قصد دارد كه به گردونه بتاباندمان
ماجراهاي شگفتي است ولي كهنه نما
قصه اي تازه بگو بلكه بشوراندمانسالروز سفر آن هميشه مهربانترين
نهم اسفند 83 ثانيه به ثانيه وداع با مادر درآغاز اين نوشتار مادرم هنوز زنده بود مادر اي كه مثل شمع با اميد نور بخشي به ما در فضاي تيره سوختي اي هميشه مهربانترين پس از خدا اي كه عمري از جسم وجان خود براي ما لباس مهر دوختي از چه رو براي پر زدن شتاب مي كني ؟ وپيكر نحيف خويش را كه هست زخمي از تازيانه ي زمان مثل شمع آب مي كني ؟ صبر كن عزيز! حرف هاي آخر مرا گوش كن وبعد پر بزن به سمت آسمان *** ده دقيقه مانده تا ده شب است مطمئن از اين كه مي روي چشم دوختم به چشم هاي مهربان تو ثانيه به ثانيه تنفس تورا پيشواز مي روم قلب پر محبتي كه سال صفر پنج(1305) در دَكان كار خويش را شروع كرده بود چون ستاره ي دم غروب كم كمك به آخرين تلاش خويش مي رسد. وقت را نگاه مي كنم نُه دقيقه مانده تا ده شب است -
كنار پلك هاي مشكي ات قطره اي سرشك سبز مي شود و گوئيا چون هميشه لحظه وداع مادرم به اين زبان با تمام زندگي وداع مي كند (ودراين جا او شعر بدرود سرود)
والنتاين تا اسپندارمز هفته عشق
ما فقط عشق را درجهان مي شناسيم
عين خاكيم اگر آسمان مي شناسيم
در مسيري كه ما عمر بر باد داديم
آتشين آب راز نهان مي شناسيم
از14 فوريه روز عشق تا29 بهمن روزمهر ايراني اسپندارمز را هفته عشق مي شناسم
هفته عشق بر همه عاشقان خجسته باد
چراغ روشن ديشب
بداده ام به دو دست آرمان خود بر باد
چه سالها كه به بطلان كشيده ام فرياد
زمان رويش خرزهره است رويم كم !
كه بر سراب بيابان نهاده ام بنياد
گشوده بال به پهناي آسمان ؛ كركس
گرفته زاغ به آواز بلبلان ايراد
به جرم عشق وبه تاوان بيستون كندن
نشسته تيشه خسرو به تارك فرهاد
كوير را نه غم رد پاي مجنون است
گرفته ناقه ليلي از اين مسير ابعاد
چراغ روشن ديشب!! زمان خاموشي است
نياز نيست كني پرتوي دگر ايجاد
فقط خود
دراين ديار
وقتي هزاردستان
چشمان مهربين را
زنجير مي كند
ما
درصدهزار آينه تكثير مي شويم
آينده مال ماست
آينده اي كه با خرد آميخته است
با عشق ودوستي ومهر
با خود
ما
آينده را
بي چشمي از عوامل موهوم
دردشتهاي سبز بنا مي كنيم
زيرا
ما خود همان نشان گمشده خويشيمبد اقبالي
دربوستان تا وهمناكي مترسك هاي پوشالي است
صحن وسراي باغ از آواز گرم بلبلان خالي است
روياي سبز سبزه زاران تيره وكابوس آگين است
خشكيدن گلبرگ ها برغنچه مشمول بد اقبالي است
تا آشيان دارد كلاغ شوم بر اوج درخت آيا
در راست قامت داشتنهاي چنيني جاي خوشحالي است؟
يك داستان وخيمه شب بازي است دنيايي كه مي بينيم
سرتاسر اين قصه لبريز از عروسك هاي توخالي است
+++
تا شيرمان دوشيده مي شد روحمان تحت تصرف بود
امروز مي خوانند بيخ گوشمان : هي ! گوشتت عالي است
احوالپرسي
در صفوفي نامتشكل
حنجره قناري را مي خراشد
وعقده مندي
در ريشه هاي شمعداني
جا خوش مي كند
به رقابت بهار
در قفس زار صحرا
پرندگان به وفورند
وشاخه درغربت خويش
سرماريزه اي را سرفه مي كند
در حالي كه كلاغ؛
با جيغ باد
مشغول احوالپرسي است.
غريبه بيگانه
وسايه اي كه نمي خواند به سطح باد كلامم را
تشر نمي رسد از جايي كه ابتداي تصور بود
تصوريست- خداخواهد – دوباره شوق پيامم را
صداي منعكس ناله ز بطن پنجره بر مي گشت
شنيد حنجره مي خواند به سوي حادثه گامم را
قدم قدم به لگدكوبي گذشت از همه فريادم
شكست قامت روييدن نوشت آتيه نامم را
كجاست منظره بين چشمي كه درسياه شبي ديجور
ببيندم به ندامت ها سياه منظر شامم را
دستكم
هرچند بدم من تو بهين باش اقلا
گويند كه عاشق كشي آداب جنون است
يك لحظه به تصميم چنين باش اقلا
مهر از تو نمي خواهم دشنام تو خوب است
آن از تو روا نيست چنين باش اقلا
ضرب المثل است اين حركاتي كه توداري
با حوصله يك چند قرين باش اقلا
احساس تورا نيست چو گرماي دروني
با سردي احساس عجين باش اقلا
جايي كه سر سوختنم شعله ندارد
اي عشق ! مرا شعله ترين باش اقلا
اكنون كه شكار همه دلها هدف توست
يك چند مرا هم به كمين باش اقلا
انديشه ما
ومانع گردد از راه كمال انديشه مارا
لباس كهنگيهاي روش پوشاندمان ايام
سراپا رنگ زد دست زوال انديشه مارا
خيال ساختن در ذهنمان را خاك مدفون كرد
چو ديد ازخود جلوتر پايمال انديشه مارا
نسيم از دستمان برنامه ي آينده را قاپيد
وخارج ساخت از خط وروال انديشه مارا
خرابي ها نخستين بار وقتي فكرمان را خواند
نشاند از روح خود وزر و وبال انديشه مارا
درست آغاز فصل رويش از سبزينگي مانديم
خزان تا ديد در اوج جمال انديشه مارا

