تبليغاتX
باران ناگهان

خدايان دروغين

 

خسته ام از ازدياد اين اله الناس ها

اين خدايان دروغين اين خدا نشناس ها

در فضايي پرتعلق با دلي پر وسوسه

داده اند آيينه هارا در كف خناس ها

كيسه ها بر پشتشان مصداق حمال الحطب

آبروي بولهب هم رفت از اين نسناس ها

زير سنگ آسياشان استخوان آدمي است

دستشان سرگرم چرخانيدن دستاس ها

گاو گاوآهن كش دلهاي سنگي تان شديم

در هراس دائم از فرط وفور داس ها

عكس زنجير است روي دستها وپشتمان

از فرامين تكبربار رب الناس ها

اين خداوند اسكناسان خادمان سكه ناك

جاهل الاحساس ها و عارف الالماس ها

آي آدمگونه ها اي كاش گردد تقويت

پشت وبازوي شما در زير اين خراس ها

از فلزات آنچه مي خواهيد دركام شما !

مابقي هم بي خيال! از آن آس وپاس ها

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 2:20 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

انحصارباغ

 

باغ تا در انحصار بوي شبدر مي شود

زاغ هم قائم مقام يك كبوتر مي شود

در غياب گربه باشد موش هر جا كدخدا

گرگ هم وقتي نباشد سگ كلانتر مي شود

در ترازو نيست فرقي بين سنگ وكهربا

بي تمايز در وبامادور برابر مي شود

تنگي اوضاع حتي شعر را هم ول نكرد

قافيه تا تنگ شد خورشيد هم خر مي شود

آدمي از عقل هم روي زمين خيري نديد

گفت: ها ! تا عشق باشد وضع بهتر مي شود

هيچ وقت اما نشد آن چيز كه مي خواستند

در طبيعت عاقبت انسان مسخر مي شود

انتظاري نيست رفتار خلاف طينتي

از كسي كه داخل آدم مصور مي شود

قول حافظ گر گدايي معتبرشد فاجعه است

از وجود يك بز گر گله اي گر مي شود

عارف سياس هم باشد گدايي معتبر

هرچه بالاتر رود بي معرفت تر مي شود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 2:18 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

طلوع سبز

طلو عي سبز را آواز چشمي ناز در برداشت
كه در آواز خود آياتي از پرواز در سرداشت
شبي آمد كه باران گيسوان سبزه را مي شست
نسيمي مي وزيد آنجا كه احساسي معطر داشت
سلامي از صفاي سينه ي آيينه گيراتر
به ما بخشيد ناجايي كه دلسنگي ترك برداشت
غم مرغ مهاجر را چنان دريافت دستانش
كه گويي در مسير كوچ دنيايي كبوتر داشت
فضا شعر پريدن را برايم بازگو مي كرد
نگو! درخدمت پروازيان يك آسمان پر داشت

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 3:31 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

هي شقايق!


هيچ چشمي اشك ماهي را نمي فهمد
در فضاي شب سياهي را نمي فهمد
هركه سر درگرمي سرگرمي اش دارد
معني اين سر براهي را نمي فهمد
ساكن آن سوي ساحل آرزوهاي
غوطه ورهاي تباهي را نمي فهمد
هيچ شخصي مثل يوسف در دل زندان
جرم سخت بيگناهي را نمي فهمد
كفتري كه سنگدانش حاوي سنگ است
بوي كفترهاي چاهي را نمي فهمد
هي شقايق! بيخود اينجا سر برآوردي
چون كسي اينجا نگاهي را نمي فهمد

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 1:25 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

پژواك درد

مي چكد پژواك درد از عمق چشمانم هنوز  
مي وزاند تيرگي را ياس بر جانم هنوز
طي دستورالعمل هاي دل از من مي كشند
انتقام پايبندي به پيمانم هنوز
هرچه فردارا نصيحت مي كنم بي من بيا 
مي رسد فردا ومي بينم كه در آنم هنوز
بي خيال ازخود به شادي حكم ماندن مي دهم
خنده مي پيچد سر از اجراي فرمانم هنوز
فصل مردوديست بايد قصه را از سرگرفت
گر چه چون يلدا سر آغاز زمستانم هنوز
از وزيدنهاي محنت زاي توفان شاخه مرد
برگ زردي بي خبر از قصد توفانم هنوز
منتشر شد بين مردم خنده هاي كاغذي
طبق اين اسناد هم از دردمندانم هنوز
من كه ميخواهم بگويم: موج چندي پيش رفت
از چه رو دنبال اين دنياي لرزانم هنوز
درشگردي خاص خوردم زهرچشمي آنچنان
مدتي رفته است از آن روز وپريشانم هنوز

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 1:23 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

می شود

مي شود از چشم تو خورشيد ساخت

آيتي از چشمه ي اميد ساخت

با قلم موي سياهت شبي

روشني زهره وناهيد ساخت

مي شود آهسته به انگار سبز

شعر سپيدانه ي اميد ساخت

در دل دنياي پر از مرثيه

با گل لبخند شما عيد ساخت

گرچه شب تيره مضاعف شده

روز خوشي يكسره جاويد ساخت

ياد گرفت از صف مژگان تو

تيره اي از يك رده اميد ساخت

مي شود از پاسخ سرد سلام

داغترين پاسخ نشنيد ساخت

سبز ترين سبزترين سرخ شد

سرخ شد و سرخي خورشيد ساخت

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 3:22 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

خودت باش

باز آي كه بي روي تو درشهر صفا نيست

جايي كه نباشي به خدا رنگ خدا نيست

رسم است به هنگام سفر بوسه بدرود

((جانا مگراين قاعده در شهرشما نيست))

ساده است شكستن دل هرعاشق اما

در مذهب احساس تو اين كار روا نيست

بي عطر نفس هاي تو زندان شده اينجا

اي كاش كه مي كشتي ام! اين حرف ريا نيست

فرياد زدم نام تورا در همه شهر

افسوس رسيدن به شما كار صدا نيست

هرچند كه تسليم روشهاي تو هستم

سوگند به تو اين روش آيين وفا نيست

شادي اگر از ظلم به من عيب ندارد

زيرا كه به جزشادي تو خواهش ما نيست

من نيز ندارم گله از اشك شبانه

عشق است كه در آن گله از درد وبلا نيست

بگذار كه يسنا برود راه خودش را

تو نيز خودت باش كه اين راه خطا نيست

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:12 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

سیلاب

جنازه ام را

زیر پا بگذار

سیلاب

   دیرتر به سراغت می آید.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 5:38 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

نام تورا پاك كرده ام

دیگر تورا از آینه ها پاک کرده ام
انبوه خاطرات تورا خاک کرده ام
این سینه را که وقف وفاداری توبود
محض خروج نام تو صدچاک کرده ام
بارفتنت مثلث من-تو-خدا شکست
چشم نیاز ترک از افلاک کرده ام
برهر دو شانه ام اثر از مارنفرت است
تا پیروی ز شیوه ی ضحاک کرده ام
چندیست دور مهر وفا خط کشیده و
در راه خرج عاطفه امساک کرده ام
جایی که هیچگونه دلی خوش نمی شود
سر را تهی از آفت ادراک کرده ام
معشوقه ووفا ؟ چه سئوال مزخرفی !!
این هردورا من از همه جا پاک کرده ام
این کار اگرچه قیمت جانم تمام شد
شادم ولی که نام تو راخاک کرده ام


+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 3:5 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

کشتن شنیدن ندارد

قلبی که ازدستت افتادنای تپیدن ندارد

دور از نگاهت به فردا پای رسیدن ندارد

آرایه های تبسم گم شد به روی لبانم
طوری که هر ذره بین هم یارای دیدن ندارد
کوران پاییز طی کرد باغ دلم را سراسر
دیگر پرنده به سویش میل پریدن ندارد
آوازی از آشیانه می ریخت پای درختان
می خواند با خود درختی این میوه چیدن ندارد
یک قلب خاکسترین را آتش به پایان رسانید
کارش تمام است وراه آتش کشیدن ندارد
کشتی مرا نازنینم اما مخوان قصه ام را..
... درگوش نامحرمان چون کشتن شنیدن ندارد


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:26 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

متفاوت

تو !

بی من

همسایه لبخند شدی

و من!

بی تو

همجوار اشک.

چه تفاوت متفاوتی !!؟



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:24 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

ترکش

بغضم ترکید

ودر یک عملیات انتحاری

مرا به خاک وخون کشید

  او زنده باد !!!


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:23 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

مرداب

از روزی که دستانم را رهاکردی
 در مردابِ ماندن
روز به روز
  کوتاه تر می شوم
آه ...
چه جاذبه وجشتناکی دارد
  مرداب !!!!


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:22 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

در این دنیا
 بی ذره ای نفرین 
خواهمت بخشید
اما در آن سوی ...؟
دعاکن حساب وکتابی درکار نباشد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:20 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

مثنوی شیرین

به نام آنکه مارا بال وپر داد

به راه عاشقی چشم ونظر داد

خداوندی که در دنیای تاریک
مرا بر مهر خوبان کرد نزدیک
خداوندی که ضلع اول ماست
به نقش واسطه دربین دلهاست
خداوندی که سوز افروخت درمن
وآن را روز وشبها سوخت در من
خدایی که تورا پیغمبری داد
مرا باتو ؛ به بودن رهبری داد
خداوندی که در اوج سیاهی
به دست تو رهاندم از تباهی
ودیگر آنکه در بطن کلامم
بخوان آهنگ خوشرنگ سلامم
*
سلامی از دلی همواره نومید
به چشمانی پر از الطاف خورشید
به چشمانی که با خود ناز دارند
برایم از جنون آواز دارند



ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 2:33 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

سلول مسافر

در پیکره یک مولکول
ویا یک سلول
از ابدیت جاری شدم
همراه با دریا
  با ابر
  با خاک
غلتیدم وغلتیدم
گاه
باگیاه
وگاه
با یک موجود
*
آمدم وآمدم
تا یک دانه گندم
  تایک علف سبز
 تایک انسان
در بی نهایت سلول
"باز" زندگی
تنها بر شانه ی من نشست
یعنی یک شانس در یک بینهایتم احتمال
*
ومن آمدم
گاهی باشکوه
  وگاهی با شکر
اما هرچه هست
شانس فقط یک بار 
  درخانه را می زند
*
دیر زمانی نخواهد برد
که عمر من
  عمری بس کوتاه
در مقیاس یک بینهایتم عمر جهان
  خواهد گذشت
 وباز من
در پیکره ی یک مولکول
ویا یک سلول
جاری می شوم.


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 2:29 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

به آتش می کشد

اینجا یکی دیوانه خودرا به آتش می کشد
درشعله ها پروانه خودرا به آتش می کشد
کبریت روشن می شود تا روشنی اهدا کند
نیت عوض شد؛ خانه خودرا به آتش می کشد
هرچند در ویرانه شاید گنج باشدلیکن او
گنجینه ی ویرانه ی خودرا به آتش می کشد
دنیای من لبریز شد از داستان عاشقی
ازبین شان افسانه ی خودرا به آتش می کشد
آن مهربان واقعی آخر چرا بی مشورت
همسایه فرزانه ی خودرا به آتش می کشد
من خودبخود می سوزم ازکاری که بامن می کند
اوهمچنان پروانه ی خودرا به آتش می کشد
***
آتش نزن قلبی که درآن غیر عشقت هیچ نیست
آخر؛ کسی کاشانه ی خودرا به آتش می کشد؟


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 1:55 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

اگر می آمدی

اگر می آمدی
یاس می شد در دلم نابود اگر می آمدی
چشم من از اشک می آسود اگر می آمدی
کوچه هارا بوی لبخند وتبسم می گرفت
غنچه در آن را می پیمود اگر می آمدی
رنگ بیماریست حاکم بر تمام پیکرم
کاملا می یافتم بهبود اگر می آمدی
برفضای ساکت وسرد زمستان حاصلم 
نوبهاران جلوه می افزود اگر می آمدی
فرصت شادی که کالایی است کمیاب ای عزیز
در دلم اینسان نمی فرسود اگر می آمدی
رقص در من دائمی می شد اگر می خواندی ام
بودنم هم جاودانی بود اگر می آمدی
حضرت عشق از وصال ما به مقصد می رسید
مهرهم این نکته می فرمود اگر می آمدی
شمس سمبل خواندمت خورشید دنیا رنگ من
روزها روشن تر ازاین بود اگر می آمدی

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 2:4 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

همواره می رقصد

در احساسات پنهانم جنون همواره میرقصد
ودر چشمان من آثار خون همواره میرقصد
به پاداش انالعشقی که گفتم در هوای تو
دلم برروی داری واژگون همواره میرقصد
سمندر وار در اعماق آتش میشود پیدا
کسی که در شراری لاله گون همواره میرقصد
اگرچه عیب میدانند عشق و شور را درمن
ولیکن در رگم او مثل خون همواره میرقصد
جلال الدین شمسی آشنا با رنگ احساسم
از این تجلیل، جان از حدفزون همواره میرقصد
لب شیرین او تا میسراید: دوستت دارم
دل فرهادي ام دربیستون همواره میرقصد
به هم خورده است نظم سال وماه دوستی در من
به نظمی دلنشین دل در درون همواره میرقصد

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 1:28 توسط محمدخاکشورعلی آباد |

من زمینی ام

در چشم آسمان روشت تا زمینی ام
مردود در کلاس جنون آفرینی ام
جایی که تو مربی احساس می شوی
از دید رومیانه ی تو خاک چینی ام
تو آن مسافری که به مقصد رسیده ای
من در تدارک سفری اینچنینی ام
پوچ است ادعا ؛ به خدا من نمی رسم
تا دست تو که لایق این سروری نی ام
حق باتواست با تو؛ که در جمع ذره ها
حتی به قدر نیم نگاهی نبینی ام
شرمنده ام ز خاری خود کاشکی که تو
همت کنی برای همیشه بچینی ام
همسایه ی قشنگ خدا! از خدا بخواه
تاکم شود مزاحمت همنشینی ام
زیرا که نیستم به خدا لایق تو؛ من
تو آسمانیی همه تن ؛ من زمینی ام

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 1:16 توسط محمدخاکشورعلی آباد |