بد اقبالي
دربوستان تا وهمناكي مترسك هاي پوشالي است
صحن وسراي باغ از آواز گرم بلبلان خالي است
روياي سبز سبزه زاران تيره وكابوس آگين است
خشكيدن گلبرگ ها برغنچه مشمول بد اقبالي است
تا آشيان دارد كلاغ شوم بر اوج درخت آيا
در راست قامت داشتنهاي چنيني جاي خوشحالي است؟
يك داستان وخيمه شب بازي است دنيايي كه مي بينيم
سرتاسر اين قصه لبريز از عروسك هاي توخالي است
+++
تا شيرمان دوشيده مي شد روحمان تحت تصرف بود
امروز مي خوانند بيخ گوشمان : هي ! گوشتت عالي است
احوالپرسي
در صفوفي نامتشكل
حنجره قناري را مي خراشد
وعقده مندي
در ريشه هاي شمعداني
جا خوش مي كند
به رقابت بهار
در قفس زار صحرا
پرندگان به وفورند
وشاخه درغربت خويش
سرماريزه اي را سرفه مي كند
در حالي كه كلاغ؛
با جيغ باد
مشغول احوالپرسي است.
غريبه بيگانه
وسايه اي كه نمي خواند به سطح باد كلامم را
تشر نمي رسد از جايي كه ابتداي تصور بود
تصوريست- خداخواهد – دوباره شوق پيامم را
صداي منعكس ناله ز بطن پنجره بر مي گشت
شنيد حنجره مي خواند به سوي حادثه گامم را
قدم قدم به لگدكوبي گذشت از همه فريادم
شكست قامت روييدن نوشت آتيه نامم را
كجاست منظره بين چشمي كه درسياه شبي ديجور
ببيندم به ندامت ها سياه منظر شامم را
دستكم
هرچند بدم من تو بهين باش اقلا
گويند كه عاشق كشي آداب جنون است
يك لحظه به تصميم چنين باش اقلا
مهر از تو نمي خواهم دشنام تو خوب است
آن از تو روا نيست چنين باش اقلا
ضرب المثل است اين حركاتي كه توداري
با حوصله يك چند قرين باش اقلا
احساس تورا نيست چو گرماي دروني
با سردي احساس عجين باش اقلا
جايي كه سر سوختنم شعله ندارد
اي عشق ! مرا شعله ترين باش اقلا
اكنون كه شكار همه دلها هدف توست
يك چند مرا هم به كمين باش اقلا
انديشه ما
ومانع گردد از راه كمال انديشه مارا
لباس كهنگيهاي روش پوشاندمان ايام
سراپا رنگ زد دست زوال انديشه مارا
خيال ساختن در ذهنمان را خاك مدفون كرد
چو ديد ازخود جلوتر پايمال انديشه مارا
نسيم از دستمان برنامه ي آينده را قاپيد
وخارج ساخت از خط وروال انديشه مارا
خرابي ها نخستين بار وقتي فكرمان را خواند
نشاند از روح خود وزر و وبال انديشه مارا
درست آغاز فصل رويش از سبزينگي مانديم
خزان تا ديد در اوج جمال انديشه مارا
چرابايد !!!!؟؟؟
آيينه را تفنگ چرا بايد
تاصلح هست جنگ چرابايد
زيباست ازپرنده پروپرواز
برهرپرنده سنگ چرابايد
حيف ازسپيديي كه نمي خواهي
جاي سپيده ننگ چرابايد
آنجا كه مي شود به خداپيوست
برهرنشانه چنگ چرابايد
بر صورت پريده ي مهتابي
سر پنجه پلنگ چرابايد
جاي شراب وزندگي ومستي
در كام ها شرنگ چرا بايد
سبزي نماد رشد وسرافرازيست
راضي به مرگ رنگ چرابايد
برشاخه ديدنيست گل وگنجشك
برريشه شان كلنگ چرابايد
زيبايي وكمال به بي رنگي است
انسان هفت رنگ چرا بايد
درسرزمين كورش واشك وگيو
تيموركان لنگ چرابايد
حرف از مسيرعقل وخرد نيكوست
لات آلت وجفنگ چرا بايدخدايان دروغين
خسته ام از ازدياد اين اله الناس ها
اين خدايان دروغين اين خدا نشناس ها
در فضايي پرتعلق با دلي پر وسوسه
داده اند آيينه هارا در كف خناس ها
كيسه ها بر پشتشان مصداق حمال الحطب
آبروي بولهب هم رفت از اين نسناس ها
زير سنگ آسياشان استخوان آدمي است
دستشان سرگرم چرخانيدن دستاس ها
گاو گاوآهن كش دلهاي سنگي تان شديم
در هراس دائم از فرط وفور داس ها
عكس زنجير است روي دستها وپشتمان
از فرامين تكبربار رب الناس ها
اين خداوند اسكناسان خادمان سكه ناك
جاهل الاحساس ها و عارف الالماس ها
آي آدمگونه ها اي كاش گردد تقويت
پشت وبازوي شما در زير اين خراس ها
از فلزات آنچه مي خواهيد دركام شما !
مابقي هم بي خيال! از آن آس وپاس هاانحصارباغ
باغ تا در انحصار بوي شبدر مي شود
زاغ هم قائم مقام يك كبوتر مي شود
در غياب گربه باشد موش هر جا كدخدا
گرگ هم وقتي نباشد سگ كلانتر مي شود
در ترازو نيست فرقي بين سنگ وكهربا
بي تمايز در وبامادور برابر مي شود
تنگي اوضاع حتي شعر را هم ول نكرد
قافيه تا تنگ شد خورشيد هم خر مي شود
آدمي از عقل هم روي زمين خيري نديد
گفت: ها ! تا عشق باشد وضع بهتر مي شود
هيچ وقت اما نشد آن چيز كه مي خواستند
در طبيعت عاقبت انسان مسخر مي شود
انتظاري نيست رفتار خلاف طينتي
از كسي كه داخل آدم مصور مي شود
قول حافظ گر گدايي معتبرشد فاجعه است
از وجود يك بز گر گله اي گر مي شود
عارف سياس هم باشد گدايي معتبر
هرچه بالاتر رود بي معرفت تر مي شودطلوع سبز
طلو عي سبز را آواز چشمي ناز در برداشت
كه در آواز خود آياتي از پرواز در سرداشت
شبي آمد كه باران گيسوان سبزه را مي شست
نسيمي مي وزيد آنجا كه احساسي معطر داشت
سلامي از صفاي سينه ي آيينه گيراتر
به ما بخشيد ناجايي كه دلسنگي ترك برداشت
غم مرغ مهاجر را چنان دريافت دستانش
كه گويي در مسير كوچ دنيايي كبوتر داشت
فضا شعر پريدن را برايم بازگو مي كرد
نگو! درخدمت پروازيان يك آسمان پر داشت
هي شقايق!
هيچ چشمي اشك ماهي را نمي فهمد
در فضاي شب سياهي را نمي فهمد
هركه سر درگرمي سرگرمي اش دارد
معني اين سر براهي را نمي فهمد
ساكن آن سوي ساحل آرزوهاي
غوطه ورهاي تباهي را نمي فهمد
هيچ شخصي مثل يوسف در دل زندان
جرم سخت بيگناهي را نمي فهمد
كفتري كه سنگدانش حاوي سنگ است
بوي كفترهاي چاهي را نمي فهمد
هي شقايق! بيخود اينجا سر برآوردي
چون كسي اينجا نگاهي را نمي فهمد
پژواك درد
مي وزاند تيرگي را ياس بر جانم هنوز
طي دستورالعمل هاي دل از من مي كشند
انتقام پايبندي به پيمانم هنوز
هرچه فردارا نصيحت مي كنم بي من بيا
مي رسد فردا ومي بينم كه در آنم هنوز
بي خيال ازخود به شادي حكم ماندن مي دهم
خنده مي پيچد سر از اجراي فرمانم هنوز
فصل مردوديست بايد قصه را از سرگرفت
گر چه چون يلدا سر آغاز زمستانم هنوز
از وزيدنهاي محنت زاي توفان شاخه مرد
برگ زردي بي خبر از قصد توفانم هنوز
منتشر شد بين مردم خنده هاي كاغذي
طبق اين اسناد هم از دردمندانم هنوز
من كه ميخواهم بگويم: موج چندي پيش رفت
از چه رو دنبال اين دنياي لرزانم هنوز
درشگردي خاص خوردم زهرچشمي آنچنان
مدتي رفته است از آن روز وپريشانم هنوز
می شود
مي شود از چشم تو خورشيد ساخت
آيتي از چشمه ي اميد ساخت
با قلم موي سياهت شبي
روشني زهره وناهيد ساخت
مي شود آهسته به انگار سبز
شعر سپيدانه ي اميد ساخت
در دل دنياي پر از مرثيه
با گل لبخند شما عيد ساخت
گرچه شب تيره مضاعف شده
روز خوشي يكسره جاويد ساخت
ياد گرفت از صف مژگان تو
تيره اي از يك رده اميد ساخت
مي شود از پاسخ سرد سلام
داغترين پاسخ نشنيد ساخت
سبز ترين سبزترين سرخ شد
سرخ شد و سرخي خورشيد ساخت
خودت باش
باز آي كه بي روي تو درشهر صفا نيست
جايي كه نباشي به خدا رنگ خدا نيست
رسم است به هنگام سفر بوسه بدرود
((جانا مگراين قاعده در شهرشما نيست))
ساده است شكستن دل هرعاشق اما
در مذهب احساس تو اين كار روا نيست
بي عطر نفس هاي تو زندان شده اينجا
اي كاش كه مي كشتي ام! اين حرف ريا نيست
فرياد زدم نام تورا در همه شهر
افسوس رسيدن به شما كار صدا نيست
هرچند كه تسليم روشهاي تو هستم
سوگند به تو اين روش آيين وفا نيست
شادي اگر از ظلم به من عيب ندارد
زيرا كه به جزشادي تو خواهش ما نيست
من نيز ندارم گله از اشك شبانه
عشق است كه در آن گله از درد وبلا نيست
بگذار كه يسنا برود راه خودش را
تو نيز خودت باش كه اين راه خطا نيست
سیلاب
جنازه ام را
زیر پا بگذار
سیلاب
دیرتر به سراغت می آید.
نام تورا پاك كرده ام
انبوه خاطرات تورا خاک کرده ام
این سینه را که وقف وفاداری توبود
محض خروج نام تو صدچاک کرده ام
بارفتنت مثلث من-تو-خدا شکست
چشم نیاز ترک از افلاک کرده ام
برهر دو شانه ام اثر از مارنفرت است
تا پیروی ز شیوه ی ضحاک کرده ام
چندیست دور مهر وفا خط کشیده و
در راه خرج عاطفه امساک کرده ام
جایی که هیچگونه دلی خوش نمی شود
سر را تهی از آفت ادراک کرده ام
معشوقه ووفا ؟ چه سئوال مزخرفی !!
این هردورا من از همه جا پاک کرده ام
این کار اگرچه قیمت جانم تمام شد
شادم ولی که نام تو راخاک کرده ام
کشتن شنیدن ندارد
دور از نگاهت به فردا پای رسیدن ندارد
آرایه های تبسم گم شد به روی لبانمطوری که هر ذره بین هم یارای دیدن ندارد
کوران پاییز طی کرد باغ دلم را سراسر
دیگر پرنده به سویش میل پریدن ندارد
آوازی از آشیانه می ریخت پای درختان
می خواند با خود درختی این میوه چیدن ندارد
یک قلب خاکسترین را آتش به پایان رسانید
کارش تمام است وراه آتش کشیدن ندارد
کشتی مرا نازنینم اما مخوان قصه ام را..
... درگوش نامحرمان چون کشتن شنیدن ندارد
متفاوت
بی من
همسایه لبخند شدیو من!
بی توهمجوار اشک.
چه تفاوت متفاوتی !!؟
ترکش
ودر یک عملیات انتحاری
مرا به خاک وخون کشید
او زنده باد !!!مرداب
در مردابِ ماندن
روز به روز
کوتاه تر می شوم
آه ...
چه جاذبه وجشتناکی دارد
مرداب !!!!
در این دنیا
بی ذره ای نفرین
خواهمت بخشید
اما در آن سوی ...؟
دعاکن حساب وکتابی درکار نباشد.
